همان مغزی که باورهای ما را میسازد باورهایی که دودستی به آنها
گاهی باورهای ذهنی ما چیزی بیشتر از عادت های فکری مان
|
jer30boys علمی سرگرمی
|
||
|
محل درج آگهی و تبلیغات نوشته شده در تاريخ 90/12/23 توسط mohammad&vahid
تصویر ! کمی صبرکنید...
در این شکل شما سه تصویر میبینید. تصویر وسط مشکی و تصاویر چپ و
راست رنگی . تصویر راست از راست به چپ میچرخد و تصویر چپ از چپ
به راست نکته جالب این است که اگر تصویر مشکی وسط را همزمان با
یکی از تصاویر چپ یا راست نگاه کنید با
همان تصویر و به همان جهت میچرخد اشتباه نکنید این خطای دید نیست خطای مغز است
همان مغزی که باورهای ما را میسازد باورهایی که دودستی به آنها چسبیده ایم
گاهی باورهای ذهنی ما چیزی بیشتر از عادت های فکری مان نیست نوشته شده در تاريخ 90/12/23 توسط mohammad&vahid
.
. کاریکاتور دنیای بدون مهندس-فرض دنیای بدون مهندسین (البته بدون هر کدام از رشته ها خالی از لطف نیست... )تصاویر زیر بصورت طنز جهان بدون مهندسین را به نمایش میگذارد:
باقی عکسها در ادامه مطلب.......... ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ 90/12/23 توسط mohammad&vahid
سيمين دانشور عصر(پنج شنبه 18اسفند ماه) پس از يک دوره بيماري در منزلش در سن 90سالگي از دنيا رفت.
به گزارش ايسنا سيمين دانشور (متولد 8 ارديبهشت سال 1300خورشيدي در شيراز) نويسنده و مترجم ايراني است. وي نخستين زن ايراني است که به شکل حرفهاي در زبان فارسي داستان نوشت دانشور همچنين عضو و نخستين رئيس کانون نويسندگان ايران بود. روحش شاد نوشته شده در تاريخ 90/12/21 توسط mohammad&vahid
نوشته شده در تاريخ 90/12/21 توسط mohammad&vahid
داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است که حتما باید دو بار خوانده شود! به شما اطمینان میدهم هیچ خواننده ای نمیتواند با یک بار خواندن آن را رها کند! این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری میرود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور میشود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل ... جولیای عزیزم سلام ... بهترین آرزوها را برایت دارم همسر همربانم. همانطور که پیش بینی می کردی سفر خوبی داشتم. در رم دوستان فراوانی یافتم که با آنها می شد مخاطرات گوناگون مسافرت و به علاوه رنج دوری از تو را تحمل کرد. در این بین طولانی بودن مسیر و کهنگی وسایل مسافرتی حسابی مرا آزار داد. بعد از رسیدن به رم چند مرد جوان خود را نزد من رساندند و ضمن گفتگو با هم آشنا شدیم. آنها که از اوضاع مناسب مالی و جایگاه ممتاز من در ونیز مطلع بودند محبتهای زیادی به من کردند و حتی مرا از چنگ تبهکارانی که قصد مال و جانم را کرده بودند و نزدیک بود به قتلم برسانند نجات دادند . هم اکنون نیز یکی از رفقای بسیار خوب و عزیزم "روبرتو" که یکی از همین مردان جوان است انگشتر مرا به امانت گرفته و با تحمل راه به این دوری خود را به منزل ما خواهد رساند تا با نشان دادن آن انگشتر به تو و جلب اطمینانت جعبه جواهرات مرا از تو دریافت کند وبه من برساند . با او همکاری کن تا جعبه مرا بگیرد. اطمینان داشته باش که او صندوق ارزشمند جواهرات را از تو گرفته و به من خواهد داد وگرنه شیاد فرصت طلب دیگری جعبه را خواهد دزدید و ضمن تصاحب تمام جواهرات آن, در رم مرا خواهد کشت پس درنگ نکن . بلافاصله بعد از دیدن نامه و انگشتر من در ونیز موضوع را به برادرت بگو و از او بخواه که در این مساله به تو کمک کند. آخر تنها مارکو جای جعبه را میداند. در مورد دزد بعدی هم نگران نباش مسلما پلیس او را دستگیر کرده و آنقدر نگه میدارد تا من بازگردم. Pauolo نامه را خواندید؟ اما بهتر است یک نکته بسیار مهم را بدانید : پائولو قبل از سفر به رم با جولیا یک قرار همه گذاشته بود که در این مدت هر نامه ای به او رسید آن را "یک خط در میان" بخواند! حالا شما هم برگردید و دوباره نامه را یک خط در میان بخوانید تا به اصل ماجرا پی ببرید نوشته شده در تاريخ 90/12/21 توسط mohammad&vahid
ترم اول (ترم جو گیریدگی):
الو سلام مامانی. منم هوشنگ. وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه. وای خدا خوابگاه رو بگو. وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن - و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده – تنم مور مور میشه... راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه. دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشس! لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!! پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان! ترم دوم (ترم عاشق شدگی): آه ای مریم. ای عشق من. همه زندگی من. می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی. می خواهمت با تمام وجود عزیزم. همه پول و سرمایه من متعلق به توست. بدون تو این دنیا رو نمی خوام. کی میشه این درس من تموم شه تا بیام بات ازدواج کنم... امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس می درخشیدی تماشا می کردم... ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ 89/12/22 توسط mohammad&vahid
پسرها با ماشین میرن به بانک، پارک میکنن، میرن دم دستگاه عابر بانک
کارت رو داخل دستگاه میذارن کد رمز رو میزنن، مبلغ درخواستی رو وارد میکنن پول و کارت رو میگیرن و میرن اما دخترها با ماشین میرن دم بانک در آینه آرایششون رو چک میکنن به خودشون عطر میزنن احتمالاً موهاشون رو هم چک میکنن در پارک کردن ماشین مشکل پیدا میکنن در پارک کردن ماشین خیلی مشکل پیدا میکنن بلاخره ماشین رو پارک میکنن توی کیفشون دنبال کارتشون میگردن کارت رو داخل دستگاه میذارن، کارت توسط ماشین پذیرفته نمیشه کارت تلفن رو میندازن توی کیفشون دنبال کارت عابربانکشون میگردن کارت رو وارد دستگاه میکنن توی کیفشون دنبال تیکه کاغذی که کد رمز رو روش یاداشت کردن میگردن کد رمز رو وارد میکنن ۲دقیقه قسمت راهنمای دستگاه رو میخونن کنسل میکنن دوباره کد رمز رو میزنن کنسل میکنن دوست پسرشون رو صدا میزنن که کد صحیح رو براشون وارد کنه مبلغ درخواستی رو میزنن دستگاه ارور (خطا) میده مبلغ بیشتری رو درخواست میکنن دستگاه ارور (خطا) میده بیشترین مبلغ ممکن در خواست میکنن انگشتاشون رو برای شانس رو هم میذارن پول رو میگیرن برمیگردن به ماشین آرایششون رو توی آینه عقب چک میکنن توی کیفشون دنبال سویچ ماشین میگردن استارت میزنن پنجاه متر میرن جلو ماشین رو نگه میدارن دوباره برمیگردن جلوی بانک از ماشین پیاده میشن کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر میدارن. (حواس نمیذار برای آدم سوار ماشین میشن کارت رو پرت میکنن روی صندلی کنار راننده آرایششون رو توی آینه چک میکنن احتمالاً یه نگاهی هم به موهاشون میندازن مندازن توی خیابون اشتباه برمیگردن میندازن توی خیابون درست پنج کیلومتر میرن جلو ترمز دستی رو آزاد میکنن. (میگم چرا انقدر یواش میره نوشته شده در تاريخ 89/12/22 توسط mohammad&vahid
خصوصیات آقا پسرها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی...
سن ۱۴ سالگی: تازه توی این سن ، هر رو از بر تشخیص میدن! (اول بدبختی!) سن ۱۵ سالگی: یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن! ... از قیافه ء خودشون بدشون میاد! سن ۱۶ سالگی: توی این سن اصولا“ راه نمیرن ، تکنو می زنن! ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن! سن ۱۷ سالگی: یه کمی مثلا آدم می شن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند می خونن! (یادش به خیر ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن!) سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بینن ، تا پس فردا عاشقش می شن! ... آخ آخ! آهنگهای داریوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه! سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تیز میشن ، ابی گوش میدن! سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ... ستار گوش میدن که نفهمن چی شده! سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن! (مثلا عاقل میشن!) سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال یه آدم حسابی می گردن! سن ۲۳ سالگی: یکی رو پیدا می کنن! اما مرموز می شن! (دیدشون عوض میشه!) سن ۲۴ سالگی: نه! اون با یه نفر دیگه هم دوسته! اصلا“ لیاقت عشق منو نداشت! سن ۲۵ سالگی: عشق سیخی چند؟!! ... طرف باید باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نیست! سن ۲۶ سالگی: این یکی دیگه همونیه که همه ء عمر می خواستم! ... افتخار میدین غلامتون بشم؟! سن ۲۷ سالگی: آخیـــــــــــش! سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم!!! خصوصیات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی ... سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا میگن: مرسی خوبم! سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، میگن: علیک سلام! ... نقاشیشون بهتر میشه (بتونه کاری و رنگ آمیزی و ...!) سن ۱۶ سالگی: یعنی یه عاشق واقعین! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن! سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ریزن! ... بهشون بی وفایی شده! ... (کوران حوادث!) سن ۱۸ سالگی: دیگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن! سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی یه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست! سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو یه کور و کچلی می گیره! می دونم! سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط! سن ۲۲ سالگی: خوش تیپ باشه! پولدار باشه! تحصیلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!) سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن! سن ۲۴ سالگی: زیاد مهم نیست که چه ریختیه یا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چیزایی که نرسیدیم برسونه! سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا دیگه هیچکی نمیاد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه! سن ۲۶ سالگی: یه نفر میاد! ... همین خوبه! ... بــــــــــله! سن ۲۷ سالگی: آخیـــــــــــش! سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی
یک احساس زیبا
صادقانه میگویم حرف دلم رو بی ریا بی بهانه میگویم مثل آنها ، همان قلبهای بی وفا ، بی وفایی نمیکنم عاشقانه میگویم عشق من دوستت دارم صادقانه گفتی دوستم داری ، عاشقانه عشق تو را باور کردم از من خواستی تنها با تو باشم ، با احترام قلب تنهایم را به تو تقدیم کردم گقتم این قلب مال تو ، همیشه وفادار تو ، هرگاه خواستی بگو تا شود فدای تو از من خواستی به کسی جز تو دل نبندم ، میترسیدی روزی تو را ترک کنم شاخه گل زیبای من ، پر پر نمیشوی هیچگاه در قلب من ، به عشق پاکمان قسم تنها تو می مانی تا ابد در دل من هیچگاه نمیگذارم دلتنگم شوی ، همیشه در دلت خواهم ماند ، هیچگاه نمیگذارم دلگیر شوی همیشه در کنارت هستم ، هم با تو درد دل میکنم ، هم میشنوم درد دلهایت را... دوباره میرسیم به آن احساس زیبا ، همان حرف صادقانه ، همان حرف دل بی ریا همان کلام عاشقانه ، همان احساسی که تنها نسبت به تو دارم ، آری عزیزم خیلی دوستت دارم گفتی دلت میخواهد همیشه در کنارم باشی، آرزو داری سرت را بر روی شانه هایم بگذاری و آرام بخوابی ، بیا عزیزم که من نیز بی قرارم ، آرزو دارم در کنارت همین شعر عاشقانه را برایت بخوانم... دوستت دارم ![]()
من یاد گرفته ام ...
" دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... " ولی نمی دانم چرا ... خیلی ها ... و حتی خیلی های دیگر ... می گویند : " این روز ها ... دوست داشتن دلیل می خواهد ... "
نوشته شده در تاريخ 89/12/13 توسط mohammad&vahid
سلام دوستان عزیزم!امیدوارم که حالتون خوب باشه.منمم خوبم.ببخشید تواین چندوقت پیگیر کارا دانشگاه بودم.ترم اخرمه دیگه کاردانی باید یوووواش یووواش دیگه با دانشگاه خدافظی کنم.امروز تولد 1سالگیهjer30boyتولد مبارک وبلاگ جووووونم.
jer30boy جونم تولدت مبارک HAPPY BIRTH DAY TOJER30BOY BOOOOOS! ادامه مطلب |
||
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | ||